تابستان و بهار۱_گفت تابستان زمانی با بهارکه چرا با ما نمی آیی کنار۲_ با تو میگردم بهارا، ایده آلمعتدل گردم نمی یابم ملال۳_گرمیم کرده مرا بی اعتباربا تو گر باشم شوم والا تبار***۴_گفت چون تو عمر من باشد سه ماهبعد از آن خالی شوم افتم به راه۵_ما دو تا مثل دو حرفیم مختلفدر حروف هیچیک نمی گردد الف۶_نه الف باشد چو حرف دیگرینه چو دیگر حرف دارد پیکری۷_دی، زمستان نیز این با من بگفتآنچه میگویم به تواز من شنفت۸_ آنکه ما را نظم داده این چنینتا وجود داریم همینیم و همین۹_نظم و تدبیرست کار او نه ماتابعیم بی اختیار تا انتها۱۰_تو رضایش را رضای خویش کناین حقیقت را سزای خویش کن
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 12:16  توسط سید احمد سعادتمند
|
برچسب:
نویسنده: یونا حسنی
تاريخ: سه
شنبه
15 اسفند
1402 ساعت: 12:29